حكيم ابوالقاسم فردوسى
502
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
و ليكن بدين گفته پاسخ شنو * خرد يار كن بخت را پيش رو نخست آنك گفتى كه از مهر نيز * ز يزدان و ز گردش رستخيز نخواهم كه آيد مرا پيش جنگ * دلم گشت ازين كار بيداد تنگ دلت با زبان آشنايى نداشت * بدان گه كه اين گفته برلب گذاشت اگر داد بودى بدلت اندرون * ترا پيش دستى نبودى به خون كه ز آغاز كار اندر آمد نخست * نبودى به خون ريختن هيچ سست نخستين كه آمد بپيش تو گيو * از ايران هشيوار مردان نيو بسازيده مر جنگ را لشكرى * ز كشور دمان تا دگر كشورى تو كردى همه جنگ را دست پيش * سپه را تو بر كندى از جاى خويش خرد ار پس آمد تو پيش آمدى * بفرجام آرام بيش آمدى و ليكن سرشت بد و خوى بد * ترا نگذارند به راه خرد بدى خود بدان تخمه در گوهرست * ببد كردن آن تخمه اندر خورست شنيدى كه بر ايرج نيك بخت * چه آمد ز تور از پى تاج و تخت چو از تور و سلم اندر آمد زمين * سراسر بگسترد بيداد و كين فريدون كه از درد دل روز و شب * گشادى بنفرين ايشان دو لب بافراسياب آمد آن مهر بد * ازان نامداران اندك خرد ز سر با منوچهر نو كين نهاد * هميدون ابا نوذر و كىقباد بكاوس كى كرد خود آنچ كرد * برآورد از ايران آباد گرد ازان پس بكين سياوش باز * فگند اين چنين كينهء نو دراز نيامد بدانگه ترا داد ياد * كه او بىگنه جان شيرين بداد چه مايه بزرگان كه از تخت و گاه * از ايران شدند اندرين كين تباه و ديگر كه گفتى كه با پير سر * به خون ريختن كس نبندد كمر بدان اى جهان ديدهء پر فريب * بهر كار ديده فراز و نشيب كه يزدان مرا زندگانى دراز * بدان داد با بخت گردن فراز كه از شهر توران بروز نبرد * ز كينه برآرم بخورشيد گرد بترسم همى زانك يزدان من * ز تن بگسلاند مگر جان من من اين كينه را ناوريده بجاى * بر و بومتان ناسپرده بپاى سديگر كه گفتى ز يزدان پاك * نبينم بدلت اندرون بيم و باك ندانى كزين خيره خون ريختن * گرفتار كردى بفرجام تن من اكنون بدين خوب گفتار تو * اگر باز گردم ز پيكار تو بهنگام پرسش ز من كردگار * بپرسد ازين گردش روزگار كه سالارى و گنج و مردانگى * ترا دادم و زور و فرزانگى بكين سياوش كمر بر ميان * نبستى چرا پيش ايرانيان بهفتاد خون گرامى پسر * بپرسد ز من داور دادگر ز پاسخ بپيش جهان آفرين * چه گويم چرا بازگشتم ز كين ز كار سياوش چهارم سخن * كه افگندى اى پير سالار بن كه گفتى ز بهر تنى گشته خاك * نشايد ستد زنده را جان پاك